هانرى رونه دالمانى ( مترجم : محمد على فره وشى )
10
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى )
شناسائى اخلاق و آداب و رسوم معمولى در ايران ، فايدهاش براى اهالى مملكت ما بسى بيشتر از پيدا كردن چند تكه كاشى است كه بايد در پشت شيشههاى موزهاى بماند و در معرض تماشا واقع گردد . » اكنون ميبينم كه پيشنهاد دوست من موسيو « سزارى » صورت حقيقت به خود گرفته است زيرا من از اين مسافرت بجز چند تكه سفال چيزى با خود نياوردم و آن را هم در گمرك روسيه در غيبت من درهم ريختند و كلكسيونهاى مرا بهم زدند و پس از بازرسى هم اشياء شكستنى را مثلا با هاون و ساير آلات مفرغى در پهلوى هم جاى دادند بطوريكه در موقع ورود بپاريس پس از باز كردن صندوقها بجز اشياء فلزى چيزى باقى نمانده بود و فقط يك مشت خاك مينائىرنگ در گوشهء صندوقها ديده ميشد . مخصوصا من اين عمل گمركخانهء روسيه را بمسافرينى كه پس از من بخاور زمين ميروند يادآورى ميكنم تا در گمركخانهء روسيه احتياط را از دست ندهند و در باز كردن و بستن صندوقهاى خود حضور داشته باشند . اكنون وظيفه خود ميدانم كه از كسانى كه در اين مسافرت با من مساعدت كردهاند سپاسگزارى كنم ، بخصوص از اشخاصى كه در تأليف اين كتاب دستى داشتهاند . بسى خوشوقتم كه نخست نام مادموازل « كلوتيلدويت جنشتين » . ( Clotilde Wittgenstein ) را ذكر ميكنم كه با مهربانى و گشادهروئى درهاى سفارت ايران را در پاريس به روى من باز كرد كه در آنجا جناب اجل ميرزا صمد خان پذيرائى گرمى از من به عمل آورد . ملاقاتهاى من با نمايندهء شاه ايران كمى قبل از شورش ايران در ماه ژوئن 1907 صورت گرفت . من از او درخواست كردم كه توصيهاى براى دوستان متنفذ ايرانى خود به من بدهد . او با تبسمى به من پاسخ داد : « من با كمال ميل حاضرم كه خواستهء شما را انجام دهم و نامههائى بدربار ايران بنويسم ولى بهتر آن ميدانم كه از جناب سردار اسعد كه رئيس كل قبايل بختيارى است ملاقاتى بكنيد . او اكنون در پاريس است و ميتواند بشما مساعدتهاى خاصى بكند و وسايل مسافرت شما را بنحو شايستهاى فراهم سازد . » بارى من بنصايح گرانبهاى ژنرال صمد خان عمل كردم و با توصيهء او بملاقات سردار